![]() |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||
|
|
|||
|
|
|
||
|
|
|
||
|
|
|||
|
|
|||
|
ðððð
شجاع
ðððð
شجاع
ðððð
ðððð
دلخوش ðððð
ðððð شجـاع
ðððð شجـاع
ðððð نامه بنوشتند تا در کوفه مهمانش کنند یا بر او بندند آب و منع از نانش کنند نامه بنوشتند تا در خاک پایش سر دهند یا ز سم اسب کین با خاک یکسانش کنند دخیل الا یا ایها ساقی ! جوابی خواهش من را بده از جام مشتاقی شراب مرد افکن را بریز از عالم بالا، شرابی از لب صهبا که با یک جرعه اش از پا، بیندازد تهمتن را تو خورشیدی من کورم، تو نزدیکی و من دورم بیا و با نگاه خویش درمان کن ندیدن را بده از جام عاشورا، که بینی مست سر تا پا گریبان می درم یک جا، نه پیراهن نه جوشن را چو چشم خویش وا کردم، هوای کربلا کردم بگوشم با اذان گفتند ، تکلیف معین را خدا را شکر یا مولا، شده تقسیم بین ما ز تو منت گذاری و، ز من منت کشیدن را من بیچاره مدیون امیرالمومنین هستم دخیل بند نعلین یل ام بنین هستم
|
من کیستم گـــدای در خــانه حـسینخدمتگزار عاشق و دیــوانه حـــسینزیــر لوای زاده زهــرا نشـــسته امبیــزارم از محــافل بیـــگانه حسینای روزگـــار در صف محشر گـواه باشمــوی سفید شــد به عزاخانه حسینای چرخ کج مدار خدا را ، که جــرعه ایجز غم نریختــی تو به پیمــانه حسینای اسمان چگــــونه زمــاتم نسوختیان دم که سوخت خیمه و کاشانه حسینای دل چگونه شرح دهم ، کز جفای خصماتش گرفت دامـــن در دردانه حســینمحمد رضا دلخوش(پرتو)مرحوم شهيد دستغيب اين روايت را آورده:رسول خدا همراه اميرالمومنين بودند، نگاه کردند بدني را دارند تشييع ميکنند، فرموند: دست نگهداريد، بدن را روي زمين گذاشتند، پيغمبر آمدند جلو، روي ميت را برداشتند، ديدند يک غلام سياهي است او را شناختند. رو به اميرالمومنين فرمودند: علي جان ! اين مرد را ميشناسي؟ عرض کرد: يا رسول الله! آ ري، زياد او را ديده بودم، هر موقع که من را ميديد، ميايستاد من را نگاه ميکرد و ميگفت:آقا خيلي دوستت دارم!، پيغمبرفرمود: اين مرد از طايفهي بني نجاره! اين عاشق تو بوده .پيغمبربه اين بدن نماز خواند، اصحاب را خبر کرد، تو راه، صداي عجيبي از آسمان ميآمد، که خيليها ترسيدند، آفا چي شده؟ فرمودند: هزار ملک آمدند براي تشيع جنازهي عاشق علي، خود پيغمبر بدن را داخل قبرگذاشت، سنگ لحد را چيد؛ فرمود: لا تَخد و لا تَحذر روکرد به امير المومنين فرمود:علي جان! آنچه که در بهشت به اين غلام اهدا ميکنند، فقط به خاطر دوستي تو است.بعد در آنجا صاحب كتاب منازل الاخره آورده رو کرد به علي فرمود: يا علي ميخواهم به تو مژده بدهم، شيعيان تو حسرت و غصهي شب اول قبر را نميخورند، قيامت شيعيان تو اندوهگين نميشوند، همه جا تو به دادشان ميرسي ... ðððð روضه خوان روضه خوان آمده وباز نگاهم تر نیست دوست دارم بپرم تا حرم ،اما پر نیست سینه زنهای اهالی بهشتید شما مطمئنا" زشما هیچ کسی برتر نیست همه مستیم توکلت علی الله بگو مستی واقعی از غیر می کوثر نیست فکر ارباب خودت باش نه فکر دنیا نوکر شاه که در وادی سیم و زر نیست سالها قبل دلم شور ونواهایی داشت ذره ای از تب عشقش به دلم دیگر نیست دلم آلوده شده ، روضه ندارد تأثیر ورنه این گوش همان طور که بوده ،کر نیست هرکه ارباب خودش را به کسی بفروشد به تن پاره ارباب قسم نوکر نیست هرکه با روضه عجین نیست خدا می داند لایق نوکری فاطمه وحیدر نیست هرکه با نام رقیه جگرش می سوزد دم مردن به بر فاطمه بی یاور نیست من قسم می خورم آقا که به توگریه کنم در این خانه نگهدار مرا بهتر نیست ؟ باز هم روضه تو اشک مرا جاری کرد یاد گودال تو افتاده ام واکبر نیست به همان لحظه که زینب به کنارت آمد دید افتاده به خاکی وبه جسمت سر نیست تا بغل کرد تنت را به تو می گفت حسین: خوب شد این ته گودال برت مادر نیست تا به دستت نظر انداخت به صورت می زد دید آنجا که هم انگشت وهم انگشتر نیست بارها از سر نیزه سر عباس افتاد هرچه گشتند سر ساقی آب آور نیست گریه می کرد رباب و به رقیه می گفت نه گمانم که سر نیزه، علی اصغر نیست مهدی نظری امام رضا
مدینه! بی تو شب من سحر نمی گردد شب فراق از این تیره تر نمی گردد مدینه! شب همه شب با ستاره های صبور بگو که شام غریبان سحر نمی گردد مدینه! تشنه وصل توأم، ولی چه کنم نهال آرزویم، بارور نمی گردد مدینه! از همه نخل های تشنه بپرس مگر کسی که سفر رفت برنمی گردد؟ مدینه! سکه به نامم زدند و نیست شبی که دست و دامنم از اشک تر نمی گردد مدینه! سینه من تنگ شد در این غربت چرا مدار فلک تند تر نمی گردد؟ مدینه! گوشه غربت چه عالمی دارد کسی ز راز دلم با خبر نمی گردد مدینه! در عجبم من که خوشه انگور چرا ز سوز دلم شعله ور نمی گردد؟
|
چند
صباحي است که بارانيم سر به بيابان بگـــــذارم دگر خسته از اين شهر بــــيابانيم دست کسي هست به دادم رسد
من که دگر روي به ويــــرانيم
دور و برِ کــــوچه معشوق خود دور ســــر مــــاه بنــي هــاشمي نــــذر قــــدوم قمــــر فــاطمي ðððð خدا ماه را آفريد تا نور خورشيد را ببيني، تا خورشيد جلوه كند، لذا خدا عباس را آفريد تا حسين را ببينيم و او را بشناسيم در روايت است که درجنگ صفين عباس 14 تا16 ساله بود، که به ميدان رفت و جنگ نماياني کرد و همه را از تيغ گذراند و وقتي برگشت که همهي ياران علي تعجب، کردند، او را نميشناختند و نزديک اميرالمؤمنين که شد، حضرت نقاب را از صورت او بر ميداشتند، و پيشاني او را ميبوسيدند و ميفرمودند: عباسم اين دلاوري و جنگاوريت را براي کربلا بگذار. يا آمده که در عبادت هم خيلي بزرگ بود، که چنان سجده ميکرد که ساجدين بر او قبطه ميخوردند. ميگويند در کوفه آن مرد وقتي خواست عباس را ببيند گفتند: اون که پيشانيش از سجده پينه بسته ، اون عباس است ðððð
بالا
گـــــرفته کار من و بيقراريم
عباس را بــــگو که بيايد به ياريم بــا تو مـرا به محضـر ارباب مـيبرند اي که کني بـه عشق خود آموزگاريـم ðððð هزارها عرض ارادتم به ابالفضل بارها برده مرا به جرگه ی بی اختیارها چون موج سر به سینه ی هر صخره می زنم آثار عاشقی است از اینگونه کارها محدود ما یکی دو قبیله نمی شود عشقش دوانده ریشه به ایل و تبارها مانند او نیامده دیگر به روزگار مانند این گدای نگاهش هزارها
|
نظرات و پیشنهادات و ارسال اشعار