آرشیو برنامه های هیئت

 

شور- شبا با یاد تو

 

شور- ارث مادریه

تک- سبحانک انی

شور- عطش آب

واحد - هم غریبه

کتابهای چاپ شده

اخبار هیئت

برنامه های هیئت

متن کتب
تازه های نشر
عکسهای جلسات در آینده

عضویت
مراکز پخش

 
   
 

شفاعت زهرا

اذا زلزلت ارض، زمین محشر عظمی است، چه شوری است  و چه غوغاست، از این حال زمین لرزه به دلهاست، نه پستی نه بلندی و نه دریاست ، رسیده است همان روز قیامت ، همان لحظه ی موعود که فرمود خدا زود رسد زود...

 خلایق همه در حال فرارند ، و بی تاب و قرارند، آرام ندارند، و این روز همان روز حساب است، همان روز سوال است و جواب است که مردم همه اینگونه پریشند نه در فکر پدر یا پسر مادر و فرزند، همه در پی خویشند ، و مردم همگی مست...

همه بی خود و مدهوش ، که ناگاه ز سوی حق رسد نغمه ی چاووش، الا اهل قیامت همه ساکت، و سرها همه پایین، و ای جمله خلایق! همه خاموش، شده گوش سراسر همه ی عرصه ی محشر، پر از آیه ی کوثر، ملائک همه سرمست، شمشیم گل حیدر ، گل یاس پیمبر چه حالی است ، خبر چیست، مگر کیست قدم رنجه نموده است به محشر ، یگانه گوهر حضرت داور، ا...اکبر ا... اکبر یا حضرت زهرا صدیقه اطهر...

ملائک همگی بال گشودند ، و فرش قدم مادر سادات نمودند، آری خبر این است، امید همه آمد و جبریل صدا زد که خلایق! انگیزه ی خلق دو جهان فاطمه آمد...

و مبهوت جلالش همه ی ناس، و پیچد به محشر همه جا عطر گل یاس ، و زهراست همان  وعده ی شیرین شفاعت در چشم ترش اشک نشسته است چو الماس ، و بر دست کبودش اسباب شفاعت، همان دست جدا از تن عباس ....

و زهرا شده گریان ابالفضل ، هم گریه کن هم نوحه سرای غم چشمان اباالفضل ، و مردم همه ساکت همه مبهوت، همه حیران ابالفضل ، کین فاطمه ابر و کرم و رحمت عشق است کز او شده جاری به زمین بارش باران ابالفضل ناگاه همه از دهن یاس شنیدند ، و ا.. قسم می دهمت جان ابالفضل، سوگند تو را حق دو دستان اباالفضل، بر فاطمه ات بار الها تو ببخشا، هر که زده است دست به دامان اباالفضل و یاران ابالفضل همه مات از از آن هیبت عباس ....

وانگار نه انگار که این روز حساب است، یکبار دگر روضه و گریه ،یکبار دگر سینه زنی غربت عباس ، زهراست کند نوحه سرائ،ی آری شده بر پا به قیامت یکبار دگر هیئت عباس...

 عباس همانی که قتیل العبرات است هر قطره ی مشکش، آبی به حیات است ، شرمنده ز شرمندگیش آب فرات است و با گریه ی  زهرا دیدند ملائک همگی اشک خدا ریخت با نام اباالفضل، و دستان شفیعش ، ترس از جگر اهل ولا ریخت ....

ناگاه در آن حال پریشان دل مادر سادات، آمد ز سوی حضرت معبود   ندائی، که زهرا تو همه کاره مائی، تا باز به چشمه همه ی خصم رود خار، تا باز ببینند همه وعده ی دادار ، تا کور شود هر که به دنیا ز حسد کرد ، حق تو و فرزند تو را ضایع و انکار، بخشم به تو هر کس که تو ای فاطمه گوئی ، ای شیر زن حیدر کرار ، خود دانی و چشمی که شده خیس به اندازه ی بال مگسی بهر  علمدار ....

 در وصف چنین قصه به محشر ، یکپارچه در شورم و شینم، یک پارچه سرمست  غرورم ،که من گریه کن شیر یل شیر حنینم، بی خود شدم از خود ، و چنین نعره کشیدم  که من زار، همان عبد سر  کوی علمدار حسینم....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ما کوه غمي‌به راه خود گر داريم
هر کس به کسي تکيه کند درعالم 
 

 

با گفتن يا علي ز جا بر داريم
ما تکيه به ذوالفقار حيدر داريم

 

ðððð  

دائم به سرم فکرعلي نيست که هست
ديگر چه سعادتي بود بهتر از اين

 

 

دائم به لبم ذکر علي نيست که هست
درسينه‌ي من مهرعلي نيست که هست


 

                شجاع           

آيات عذاب را به تصوير کشيد
ازترس زمين هم به خودش مي‌لرزيد      

 

 

انگار که گوش عبدود تير کشيد
وقتي که علي نعره‌ي تکبير کشيد

 

ðððð  

اي دل نکند غرق عطايش نشوي
از ديدن فردوس برين محرومي‌ 

 

 

مشمول عنايت ودعايش نشوي
تا زائر ايوان طلايش نشوي  


 

 

         شجاع

اگر مست ازمي‌کوثر نگردي
الا اي دشمن حيدر، به دوزخ 

 

 

دل آسوده تو در محشر نگردي
الهي که بري و بر نگردي 


 

ðððð  

با ذکر علي گره زکارت واکن 
با يک صلواتي که کني نذر فرج 
  

 

با  مهر علي معجزه‌ي عيسي کن
خوشنود دل فاطمه‌ي زهرا  کن

 

ðððð  

پاي از حرم ادب فراتر نزني 
گر طالب عزت دو عالم هستي

 

 

يک دم به خلاف معرفت پر نزني
غير از در خانه علي در نزني

 

دلخوش

ðððð   

اي آنکه حديث تو شنفتن دارد    درحق تو گفتني زياد است ولي

 

 

گل با رخ تو شوق شکفتن دارد
انس تو به زهراست که گفتن دارد  

 

هجر تو قرار از  دل ما برد حسين
تيري شد و بر قلب من خسته نشست

 

 

از داغ غم تو لاله پژمرد حسين
سنگي که به پيشاني تو خورد حسين

 

  ðððð                                              شجـاع

مي‌گويم و اعتقادم اين است حسين
در هر نفسم رقيه‌جان مي‌گويم

 

 

سينه‌زن تو روح‌الامين است حسين
چون نام رقيه دلنشين است حسين

 

  ðððð                                              شجـاع

يک شب نظري به ناله‌ام خواهد کرد
يک روز به خاطر حسينش زهرا

 

 

همسايه‌ي  باغ لاله‌ام خواهد کرد
يک کرب و بلا حواله‌ام خواهد کرد

 

ðððð   

نامه بنوشتند تا در کوفه مهمانش کنند

یا بر او بندند آب و منع از نانش کنند

 نامه بنوشتند تا در خاک پایش سر دهند

یا ز سم اسب کین با خاک یکسانش کنند

دخیل

الا یا ایها ساقی ! جوابی خواهش من را

بده از جام مشتاقی شراب مرد افکن را

بریز از عالم بالا، شرابی از لب صهبا

            که با یک جرعه اش از پا، بیندازد تهمتن را

تو خورشیدی من کورم، تو نزدیکی و من دورم

بیا و با نگاه خویش درمان کن ندیدن را

بده از جام عاشورا، که بینی مست سر تا پا

       گریبان می درم یک جا، نه پیراهن نه جوشن را

چو چشم خویش وا کردم، هوای کربلا کردم

                 بگوشم با اذان گفتند ، تکلیف معین را

خدا را شکر یا مولا، شده تقسیم بین ما

               ز تو منت گذاری و، ز من منت کشیدن را

من بیچاره مدیون امیرالمومنین هستم

دخیل بند نعلین یل ام بنین هستم

 

من کیستم گـــدای در خــانه حـسین

خدمتگزار عاشق و دیــوانه حـــسین

زیــر لوای زاده زهــرا نشـــسته ام

بیــزارم از محــافل بیـــگانه حسین

ای روزگـــار در صف محشر گـواه باش

مــوی سفید شــد به عزاخانه حسین

ای چرخ کج مدار خدا را ، که جــرعه ای

جز غم نریختــی تو به پیمــانه حسین

ای اسمان چگــــونه زمــاتم نسوختی

ان دم که سوخت خیمه و کاشانه حسین

ای دل چگونه شرح دهم ، کز جفای خصم

اتش گرفت دامـــن در دردانه حســین

محمد رضا دلخوش(پرتو)

مرحوم شهيد دستغيب اين روايت را آورده:رسول خدا همراه اميرالمومنين بودند، نگاه کردند بدني را دارند تشييع مي‌کنند، فرموند: دست نگهداريد، بدن را روي زمين گذاشتند، پيغمبر آمدند جلو، روي ميت را برداشتند، ديدند يک غلام سياهي است او را شناختند. رو به اميرالمومنين فرمودند: علي جان ! اين مرد را مي‌شناسي؟

عرض کرد: يا رسول الله! آ ري، زياد او را ديده بودم، هر موقع که من را مي‌ديد، مي‌ايستاد من را نگاه مي‌کرد و مي‌گفت:آقا خيلي دوستت دارم!، پيغمبرفرمود: اين مرد از طايفه‌ي بني نجاره! اين عاشق تو بوده .پيغمبربه اين بدن نماز خواند، اصحاب را خبر کرد، تو راه، صداي عجيبي از آسمان مي‌آمد، که خيلي‌ها ترسيدند، آفا چي شده؟ فرمودند: هزار ملک آمدند براي تشيع جنازه‌ي عاشق علي، خود پيغمبر بدن را داخل قبرگذاشت، سنگ لحد را چيد؛ فرمود: لا تَخد و لا تَحذر روکرد به امير المومنين فرمود:علي جان! آنچه که در بهشت به اين غلام اهدا مي‌کنند، فقط به خاطر دوستي تو است.بعد در آنجا صاحب كتاب منازل الاخره آورده رو کرد به علي فرمود: يا علي مي‌خواهم به تو مژده بدهم، شيعيان تو حسرت و غصه‌ي شب اول قبر را نمي‌خورند، قيامت شيعيان تو اندوهگين نمي‌شوند، همه جا تو به دادشان مي‌رسي ... 

ðððð

روضه خوان

روضه خوان آمده وباز نگاهم تر نیست

            دوست دارم بپرم تا حرم ،اما پر نیست

سینه زنهای اهالی بهشتید شما

                 مطمئنا" زشما هیچ کسی برتر نیست

همه مستیم توکلت علی الله بگو

                   مستی واقعی از غیر می کوثر نیست

فکر ارباب خودت باش نه فکر دنیا

             نوکر شاه که در وادی سیم و زر نیست

سالها قبل دلم شور ونواهایی داشت

             ذره ای از تب عشقش به دلم دیگر نیست

دلم آلوده شده ، روضه ندارد تأثیر

         ورنه این گوش همان طور که بوده ،کر نیست

هرکه ارباب خودش را به کسی بفروشد

                       به تن پاره ارباب قسم نوکر نیست

هرکه با روضه عجین نیست خدا می داند

                           لایق نوکری فاطمه وحیدر  نیست

هرکه با نام رقیه جگرش می سوزد

دم مردن به بر فاطمه بی یاور نیست

من قسم می خورم آقا که به توگریه کنم

در این خانه نگهدار مرا بهتر نیست ؟

باز هم روضه تو اشک مرا جاری کرد

                    یاد گودال تو افتاده ام واکبر نیست

به همان لحظه که زینب به کنارت آمد

              دید افتاده به خاکی وبه جسمت سر نیست

تا بغل کرد تنت را به تو می گفت حسین:

                 خوب شد این ته گودال برت مادر نیست

تا به دستت نظر انداخت به صورت می زد

            دید آنجا که هم انگشت وهم انگشتر نیست

بارها از سر نیزه سر عباس افتاد

                    هرچه گشتند سر ساقی آب آور نیست

گریه می کرد رباب و به رقیه می گفت

نه گمانم که سر نیزه، علی اصغر نیست

                                                                           مهدی نظری

امام رضا

 

مدینه! بی تو شب من سحر نمی گردد

شب فراق از این تیره تر نمی گردد

مدینه! شب همه شب با ستاره های صبور

بگو که شام غریبان سحر نمی گردد

مدینه! تشنه وصل توأم، ولی چه کنم

نهال آرزویم، بارور نمی گردد

مدینه! از همه نخل های تشنه بپرس

مگر کسی که سفر رفت برنمی گردد؟

مدینه! سکه به نامم زدند و نیست شبی

که دست و دامنم از اشک تر نمی گردد

مدینه! سینه من تنگ شد در این غربت

چرا مدار فلک تند تر نمی گردد؟

مدینه! گوشه غربت چه عالمی دارد

کسی ز راز دلم با خبر نمی گردد

مدینه! در عجبم من که خوشه انگور

چرا ز سوز دلم شعله ور نمی گردد؟

 

 

چند صباحي است که بارانيم
در به در کــــوچه‌ي حيرانيم

سر به بيابان بگـــــذارم دگر

خسته از اين شهر بــــيابانيم

دست کسي هست به دادم رسد

من که دگر روي به ويــــرانيم
روز و شبم گرم غزل خوانـــيم
دور ســــر يار بگردانــــــيم

دور و برِ کــــوچه معشوق خود
کاش که اي دســت قضا لحظه‌اي

دور ســــر مــــاه بنــي هــاشمي

نــــذر قــــدوم قمــــر فــاطمي

ðððð     

خدا ماه را آفريد تا نور خورشيد را ببيني، تا خورشيد جلوه كند، لذا خدا عباس را آفريد تا حسين را ببينيم و او را بشناسيم در روايت است که درجنگ صفين عباس 14 تا16 ساله بود، که به ميدان رفت و جنگ نماياني کرد و همه را از تيغ گذراند و وقتي برگشت که همه‌ي ياران علي تعجب، کردند، او را نمي‌شناختند و نزديک اميرالمؤمنين که شد، حضرت نقاب را از صورت او بر مي‌داشتند، و پيشاني او را مي‌بوسيدند و مي‌فرمودند: عباسم اين دلاوري و جنگاوريت را براي کربلا بگذار. يا آمده که در عبادت هم خيلي بزرگ بود، که چنان سجده مي‌کرد که ساجدين بر او قبطه مي‌خوردند. مي‌گويند در کوفه آن مرد وقتي خواست عباس را ببيند گفتند: اون که پيشانيش از سجده پينه بسته ، اون عباس است

ðððð  

بالا گـــــرفته کار من و بي‌قراريم
باب الحوائج  دل  زينب ! مر ا  بخر
مانند مشک خويش به دندان مرا بگير
فردا که دستم از همه عالم بريده است

عباس را بــــگو که بيايد  به ياريم
حاشا اگر به دســـت غريبه سپاريم
هرگز مباد  آنکه به خود وا گذاريم
دست  تو  مي‌رسد به داد نداريم

بــا تو مـرا به محضـر ارباب مـي‌برند

اي که کني بـه عشق خود آموزگاريـم

ðððð 

هزارها

عرض ارادتم به ابالفضل بارها

برده مرا به جرگه ی بی اختیارها

چون موج سر به سینه ی هر صخره می زنم

آثار عاشقی است از اینگونه کارها

محدود ما یکی دو قبیله نمی شود

عشقش دوانده ریشه به ایل و تبارها

مانند او نیامده دیگر به روزگار

مانند این گدای نگاهش هزارها

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نظرات و پیشنهادات و ارسال اشعار